بابک خرم دین کیست؟

پدر بابك روغن فروشي از مردم مداين بود و چون به آيين مزدكي گراييده بود،

از بيم جان به آذرآبادگان گريخت . در آنجا ، در روستاي " بلال آباد " همسر

حامله اش، فرزندي بدنيا آورد كه " پاپك" نام گرفت. تازيان او را " بابك" گفتندي

چنانكه " شاپور " را " شابور".


قسمتی از ماجرای حضوربابک خرم دین در مقابل خلیفه ( معتصم )

چون خليفه اندر آمد، همگان خم شدند و كرنش كردند جز بابك، كه بسان كوهي استوار ايستاده بود. پس از چند گاه خاموشي هراس انگيز، سرانجام خليفه نشست و به پرخاش گفت:" اي سگ، چرا در جهان فتنه انگيختي؟"بابك خاموش و استوار ايستاده بود و هيچ واكنشي از خود نشان نداد!
معتصم بار ديگر گفت: " اي سگ، با توام !" بابك همچنان استوار و خاموش بود...
در اين هنگام " افشين" سر نزديك گوش بابك كرده و گفت:" واي بر تو ، خليفه اميرالمؤمنين از تو پرسد و تو خاموشي ؟"

بابك گفت: " منم بابك" ( نام من بابك است )
خليفه در حاليكه از خشم سرخ شده بود گفت: " اي بابك، تو كاري كردی كه هيچكس نكرده بود ، پس اينك تحمل مجازاتي را بكن كه هيچكس تا كنونم تحمل نكرده است"
بابك گفت: " پس بزودي تاب مرا خواهي ديد" دژخيم وارد شد و سفره ئ خود گسترد ، تن بابك را برهنه كردند و خليفه دستور داد كه دست راستش را از مچ ببرند.
هيچ اثري از درد در سيماي اين قهرمان ديده نشد و او گفت :
" زهي آساني "
!
همه ئ تاريخ نويسان نوشته اند كه چون دست بابك از پيكرش جدا شد، وي مچ خون آلود خود را به چهره اش ماليد و با دست چپ، همه ئ چهره اش را بخون شست.
معتصم گفت: " بپرسيد كه از چه رو چنين كرد ؟"
از او پرسيدند و گفت:" چون چهره ام از رفتن خون زرد شود، مبادا كه پندارند كه از ترس بوده است !"

بابك خرم دين به بازگويی برخی از منابع در بيست سال شورش ۲۵۵۵۰۰ تن از تازيان را كشت و بسياري از سركرده هاي معتصم و مامون را از پاي درآورد. در سال ۲۲۰ ه.ق. حيدر بن كاووس و پشت سر وي سردار ترك ديگري بنام بغاي و بعد جعفر خياط و سپس ايتاخ را(با سي ميليون درهم مخارج قشون) روانه كرد و در نهايت افشين پس از ۲ سال كارزار و خدعه و نيرنگ بر بابك دست يافت. اين مرد چنان وحشتي در امپراطوري عرب پديد آورد كه خواب و خوراک را از خلفاي ايشان ربوده بود.

در ضمن بعد از بریدن مچ دست راست بابک دست چپ او ونیز پای اورا اززانو قطع کردندکه دراین هنگام بابک خود رااز پشت به زمین انداخت تا نکند دیگران افتادن اورا به جلودلیل برزانو زدن وافتادن به پای خلیفه بدانند ودر آخر پای چپ وکشتن این دلاورمرد ایرانی ومن هرزمان به این قسمت از داستان میرسم ناخودآگاه اشکم سرازیر می شود نه تنها به خاطر آن دلاور مرد بلکه به این خاطر که چرا ما نتوانستیم راه این دلاورمردان را ادامه دهیم.